پیوند مقدس

سلام.

خیلی وقته میخوام یه چیزی رو به مادرم بگم، ولی روم نمیشه. دیگه کم کم دارم بزرگ میشم، برای همین احساس میکنم دیگه این شرایط برام واقعا غیر قابل تحمله. هم سن و سالای من الان دو تا بچه دارن اونوقت من... . از شما میخوام که کمکم کنین. میخوام راهنماییم کنین که چطوری به مادرم بگم؟ چطوری ازش تقاضا کنم که برام یه پیوند ایجاد کنه؟ من واقعا بدون برقراری این پیوند یه جوری ام! همه وقتی میفهمن مسخرم میکنن. راستش تصمیم گرفتم که مورد پیوند رو بهتون نشون بدم. ببینید.

۳۶ نظر ۲۰ موافق ۰ مخالف

غیبت صغری

سلام.

شنیدم صغری خانمِ بلاگر پشت سر ما غیبت کردن! راسته؟ خب میگذریم.

با تهمت ناروا شروع کردم که کارِ زشتِ غیبت این مدتمون رو ماسمالی کنم.

ولی الان که فکر میکنم میبینم پشیمون بشم بهتره. پس حرفم رو پس میگیرم و یه عذرخواهیِ گنده خدمت تک تک تون عرض میکنم.

به جان تک دخترِ نداشته اون آقایی که یک ملیون ازش طلب دارم بچه ها سخت مشغول تحصیل بودن! مخصوصا ابوالبلاگ که جزء اون حمارخوانای خفنه! شهروند خان هم که یه تور زحل گردی بهش خورده و اونجا داره کنار قمرهای خفنش کیف میکنه. البته تحصیل هم میکنه، ولی کیف بیشتر! خلاصه اینکه بچه ها بدجوری مشغول بودن. منِ اسفنج هم که کوچیکِ همه بلاگفانی های عزیز هم هستم، به جز چند مورد که از روی اجبار رفتم نونوایی، بقیه اوقات رو یا دکتر بودم یا تو خونه به حالت درازکش در حال استراحت!

خلاصه اینکه اصلا فضای فعالیت نبود. دعا کنین هم دانشجوها موفق باشن و هم همه مریض ها خوب بشن. ما هم بیشتر بتونیم در خدمتتون باشیم.

هم منتظر پست های باحال باشین(اگه خدا بخواد) و هم خودتون باحال.

۲۷ نظر ۱۷ موافق ۰ مخالف

کاهوهای لاکچری

من همیشه اول پست ها سلام عرض میکنم ولی خب هیچکس جواب سلاممو نمیده، در حالی که واجب هم هست! ولی بازم سلام.

اول یک نفس عمیق بکشید، عمیق تر لطفا. ممنون! در مرحلۀ بعدی شما رو به حفظ خونسردی دعوت میکنم. در مرحلۀ بعدترش هم عرض میکنم ک گلبول سفیدِ خودمون، یک مطلب طنز برامون ارسال کردن و گفتن این مطلب رو از یکجایی پیدا کردن و چون دیدن خوندنش خالی از لطف نیست، برای ما هم فرستادن. اول از ایشون تشکر میکنیم که ما رو سهیم دونستن توی این شادی، ولی خب مایلم عرض کنم که این مطلب یه کم سیاسی میزنه و ممکنه برامون دردسر بشه؛ لذا ما با تمامِ احتیاط و ترس و همچنین لرز داریم این پست رو میذاریم! خودِ گلبول سفید هم چون میدونست ممکنه دچار دردسر بشه قبل تر وبلاگش رو تخته کرد و الان متواریه! خواستین فحش بدین به خودش بدین. به ما چه. والا!


«برای ترویج خوراک سالم خواستم پیامی بهداشتی بدهم؛ از شام دیشبم که کمی کاهو و تکه ای نان بود عکسی گرفتم و توی اینستاگرام گذاشتم و زیرش نوشتم: «شام یک مرد پا به سن گذاشته»

صبح پاشدم دیدم قیامتی به پا شده! عکس، توی تلگرام و فیسبوک و جاهای دیگر پخش شده بود.

زیرش هم پر از فحش بود به مملکتی که در آن یک مرد سالمند فقیر مجبور است شکمش را با کاهو سیر کند... . عده ای هم گلایه کرده بودند که حالا بروید پول مملکت را به سوریه و لبنان بدهید. یک آقایى هم که گویا یک زمانی کاره‌ای بوده ولی حالا فقط گه‌گاه سخنرانی هایی می کند ابراز تاسف کرده بود از مسولین مملکتی که این بود اقتصاد بازار آزادتان؟

کیهان عکس را صفحه ی اولش چاپ کرده بود و زیرش نوشته بود: «حاصل برجام است این شام؟»

اصغر فرهادی هم که نامه‌ای به روحانی نوشته بود و درخواست کرده بود که لااقل کمی پنیر لای نان این آقا بگذارید. بهاره رهنما هم کمپینی برای حمایت از میانه‌سالان کاهوخوار راه انداخته بود. برانکو همۀ تقصیرها را متوجه کی‌روش دانسته بود و قوۀ قضاییه اعلان برخورد جدی با عاملان فاجعه کرده بود. شهردار هم قول داده بود که به زودی لای نانم اولویه خواهد مالید.

عباس جدیدی، عکس جدیدی در کنار نان و کاهو گرفته بود با بغضی دلپریش... . صادق زیبا کلام تحلیل کرده بود که اگر رضا شاه بجای انگلیس به امریکا تکیه کرده بود، الان شاهد این اوضاع نبودیم. طرفداران محیط زیست اعلام کردند که این کاهو با فاضلاب آبیاری شده و خواستار رسیدگی شدند... .

این ها همه به کنار، حدود دویست هزارنفر زیر عکس نوشته بودند که داری برای ما گرسنه‌ها از خوراک لاکچری‌ات عکس می گذاری؟ تف به غیرتت با آن ثروت بادآورده ات!»

۳۱ نظر ۱۹ موافق ۳ مخالف

ما فقط شمردن را خوب یاد گرفتیم!

«کودک که بودم، با دیدن دروس دانشگاه و پیچیدگی‌شان با خودم میگفتم: «این دانشجویان چطوری این درس‌ها را میفهمند؟ واقعا دم‌شان گرم!» الان سالها از آن موقع میگذرد و من یک دانشجو شدم. تازه فهمیدم که آنها هم این درس‌ها را نمیفهمیدند!»

ما هرچقدر که بزرگتر شدیم، درس‌هایمان نیز سخت‌تر شدند و خیلی خیلی بیشتر. ظاهرا مسئولین مربوطه با خودشان فکر کرده‌اند که شاید عقل‌مان هم متناسب با سن‌مان زیاد میشود. ولی خب، دریغ... . یادم می‌آید دبستانی که بودیم، یک هفته بعد از اتمام امتحانات، کارنامه‌هایمان را میدادند دست‌مان. البته اگر ریا نباشد، ما چون جزء شاگرد زرنگ‌ها بودیم به خودمان میدادند! آن موقع‌ها خیلی سریع با بچه‌ها جمع میشدیم و تعداد درس‌هایی را که بیست نگرفتیم میشمردیم! این شمردن در تمام طول تحصیل همراهمان بوده و اتفاقا هیچوقت از انگشتان یک دست هم بیشتر نشده.

بزرگتر که شدیم، هنوز کارنامه‌هایمان را میدادند دست خودمان؛ ولی خب دیگر بعد از جمع شدن دور یکدیگر، به جای شمردن تعداد درس‌هایی که بیست نگرفتیم‌شان، کار به شمردن تعداد درس‌هایی که بیست گرفتیم‌شان کشیده شده بود! هرسال که جلوتر می‌رفتیم، از تعداد بیست‌هایمان کاسته میشد و نمرات‌مان به مرزِ افتادن، نزدیک‌تر! این را هم نمی‌فهمیدیم که آیا درس‌ها سخت‌تر شده بود، یا اینکه ما خنگ‌تر شده بودیم!

کم کم به دوران دبیرستان نزدیک می‌شدیم و آن موقع‌ها بود که باید بعد از گرفتن کارنامه و همچنین جمع شدن دور همدیگر، تعداد درس‌هایی که افتادیم را میشمردیم! آن موقع هم به لطف تعداد تجدیدی‌های کم، کارنامه‌‌های‌مان را به خودمان میدادند. در این دوران معمولا از بیست خبری نبود! بعضی وقت‌ها هم از گرفتن یک هفده یا هجده،آنقدر خوشحال میشدیم که دلمان می‌خواست دنیا را شیرینی بدهیم!

دوران دانشگاه هم طبق روال پیش می‌رود و در این دوران هم، کارنامه‌هایمان را می‌دهند به خودمان. این بار هم مثل همیشه قرار است دور یکدیگر جمع شویم و اینبار، تعداد درس‌هایی که نیفتاده ایم را بشمریم!

۳۵ نظر ۲۰ موافق ۲ مخالف

سوپرلُپّی در کافه

نوشتۀ زیر، در رابطه با این مطلب از بانوچه نوشته شده است. پیشنهاد میکنیم برای درک بهتر نوشتۀ زیر، اول مطلب بانوچه رو مطالعه کنید.

.

.

شیخ ابو اسفنج بلاگفانی _ رحمة الله علیه _ گوید که یک روز دیدم شیخ ابوالبلاگِ تِدیانیِ اصل _ صلوات الله علیه _ در بازارگاه گذر همی کرد و مریدی به دنبال وِی، عنانِ خر وی بگرفته بود. چون به کافی‌شاپِ بلاد رسیدند، شیخ گفت مر مرید را: «نظرت چیست که جهان را برای لحظاتی رها نموده و از برای مکاشفه در کافی‌شاپِ بلاد، قهوه‌ای داغ میل کنیم؟!» مرید گفت: «آری یا شیخ، کاریست بس نیکو. پایین شو متفق به کافی‌شاپ رویم که قهوه‌مان یخ کرد!» شیخ از خر پایین آمد و به اتفاق مرید، به کافی‌شاپ بلاد داخل شدند. چون وارد شدند، دیدند که جمیع مردمِ بلاد گردِ هم جمع گشته‌اند و متحد! شیخ از برای تجسُّس، روی به استراق سمع آورد و شنید که میگفتند: « وای، چقدر چاق شدی تو!» و سپس یک «آخ» هم پیوست میشد بدان جمله. شیخ تاب نیاورد و جمله جمع را کنار زد و دید که مردم گردِ بانوچۀ کافه‌چی جمع گشته‌اند و یک به یک لُپِّ وی را میکشند و میگویند که «وای، چقدر چاق شدی تو!» شیخ را از دیدن این صحنه، تاثُّری عمیق اوفتاد و در اضطراب آمد و جمله جمع را متفرق نمود. بانوچۀ کافه‌چی با دیدن این عملِ شیخ لبخندی زد و گفت: «یا شیخ، خدای تو را در بهشت کناد! چیزی نمانده بود که افگار شوم و تو مرا نجات دادی!» شیخ رو کرد به دوربین و لبخندی ژکوند نثار مخاطبین نمود و سپس گوشیِ آیفون 12 خود را از جیبش بیرون آورد و شماره بگرفت و گوشی را به گوشش نزدیک نمود و بعد از روانه کردن یک فوت، فرمود: «یا اُختی، این بانوچۀ کافه‌چی بسی چاق گشته است، بیا و از جانب من لپش را بِکش»
بانوچۀ کافه‌چی بعد از شنیدن این سخن کف برلب آورد و برآشفت و سر به بیابان نهاد. و دیگر، هرگز آن بانوچۀ سابق نشد!

۳۵ نظر ۱۶ موافق ۵ مخالف

اقلیتِ مظلوم

.

..

...

توازن جنسیتی عادلانه در یکی از محله های بلاگر پرورِ بیان!

+ باحال باشید ; )

۳۳ نظر ۱۷ موافق ۴ مخالف

الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی!

امروز بعد از یک روز سخت و خسته کننده اومدم توی تلگرام تا تو گروه، با جناب ابوالبلاگ تِدیانی اصل در مورد موضوعی تبادل نظر و رایزنی کنیم. منتهی من یادم رفت و بعد از کلی جهد و تلاش یادم اومد که میخواستم در مورد چه چیزی بحث کنم! منتهی در این حین یکی از همکارهای عزیزمون فرصت رو از دست ندادن و از این مکالمه یک اسکرین شات خیلی خوب تهیه کردن! فقط میگم این همه طناز هستیم ما چشم نخوریم یه موقع! یه اسفنج (اسپند، اسپنج، سپنج) برامون دود کنین تو رو خدا!

.

.

+میگم شما که میدونین این پست ساختۀ ذهن خلاق نویسنده است و این داستان واقعیت نداره؟! آخه یه جوری باور کردین ترسیدم خدایی نکرده باز یه عدۀ همیشه در صحنه پیدا بشن که ما رو به خیلی چیزا متهم کنن!

۴۳ نظر ۲۶ موافق ۱ مخالف

بی مخاطبِ زیزیگولو

این مطلب در رابطه با این پست از زیزیگولو نوشته شده. پیشنهاد میکنم قبل از مطالعۀ متن زیر، مطلب اصلی از زیزیگولو رو هم مطالعه کنید.

.

.

.

آورده‌اند که روزی شیخ ابوالبلاگِ تِدیانیِ اصل _رضی الله عنه_ در کوچه‌های بلاد بیان گذر میکرد و مریدی عنان خر وی بگرفته بود. شیخ همچنان که طیِ طریق می‌نمود لرزشی در پردۀ صماخ خود حس کرد. پس رو به سوی مرید کرد و گفت: «تو را التفات بودی که چه کسی ندا داد؟» مرید گفت: «خیر یا شیخ، حقیر ندایی نشنید.» شیخ خِرس‌وار سرش را تکان داد و گفت: «از فرطِ خستگی توَهّم بر من مستولی گشته! صواب است که زود به محفل اُشیاخ درآییم.» مرید عنان خر محکم‌تر بگرفت و عزم محفل اشیاخ کرد. قدمی برنداشته بودند که لرزی دوباره بر پردۀ صماخِ شیخ افتاد! شیخ از خر فرود آمد و سمت وبلاگ «زیزیگولو» شد. گوش فرا داد و دید که زیزیگولو تک و تنها درون وبلاگ بنشسته و چونان که خُل گشته باشد با خود اختلاط می‌نمود!

شیخ یا الله گفت و داخل وبلاگ زیزیگولو شد. زیزیگولو که از ورود شیخ مطلع گشت شروع کرد به خواهش و تمنا که: «یا شیخ! تو را به آن دندان‌های تیز و چنگال‌های کریه‌ات قسم، بیا و این ترم، مرا از پاس کردن «مراقبۀ مقدماتی» معاف گردان! تو را به ریش‌های ابو اسفنج قسم، نام مرا از لیست آن درس حذف نما. درک کن که مرا بی حضورِ «بی مخاطب» در آن کلاس جایی نیست!»

شیخ خیلی سریع فهمید که «بی مخاطب»، شاگردی از جمله شاگردانِ وی است و زیزیگولو دلش بدو گرم است! لکن هیچ نگفت و از شدتِ هندی گشتنِ ماجرا، قطره اشکی بر گونه‌اش غلطید. زیزیگولو فریاد برآورد: «یا شیخ! چرا چیزی نمیگویی؟ مگر شکارچیان زبانت را خورده اند؟!» شیخ همچنان ساکت ماند و بی هیچ سخنی از درِ وبلاگ بیرون آمد و عزمِ محفل اُشیاخ کرد. و زیزیگولو گمان را بر این برد که شیخ، دلش به حالِ وی نسوخته و این سکوت، نشان از مخالفت شیخ داشت!

چونان که شیخ به محفل اشیاخ رسید، لیست شاگردانِ کلاس «مراقبۀ مقدماتی» را باز نمود و نام «بی مخاطب» را بدان اضافه نمود.

به روز نخستِ ترم، در میانِ خیلِ مریدان که در کلاس «مرابقۀ مقدماتی» حاضر شده بودند، زیزیگولو محزون در گوشه‌ای کنج عزلت گزیده بود و سر در جیبِ خویش فرو برده بود. روایت است که از چشم راستِ وی، خون به بیرون ترشح میشد و چشم چپ وی نیز کاملا ذوب گشته بود.

اثنایی نگذشت که شیخ بر مریدان داخل گشت و بر جایگاه خویش، جلوس کرد و دفتر را برای حضور و غیاب باز نمود. بعد از دقایقی، شیخ نگاهِ خویش از دفتر برداشت و سر بر آورد و گفت:« بی مخاطب»! در همین لحظه، صدایی نحیف از انتهای کلاس برآمد که گفت:«حاضر»! زیزیگولو سر بالا بیاورد و به دنبال صدا گشت و بی مخاطب را دید. پس جیغی بنفش کشیده و خواست جامۀ خویش بدرد که چشمش به دیگر مریدان و شیخ افتاد و به همان جیغ و دست و هورا کفایت کرد!

سپس رو به سوی شیخ کرد و گفت: «یا شیخ، خدای تو را در بهشت کناد که مرا از این محنت و فراق رهانیدی.» شیخ همچون قبل، در پاسخِ زیزیگولو هیچ نگفت و سکوت پیشه کرد و زیزیگولو هرگز ندانست که علت سکوتِ شیخ در پاسخ گفتن به سخنان وی، بسته بودن نظرات وبلاگش است!

۲۶ نظر ۲۵ موافق ۰ مخالف

رمز پست قبل

سلام.

همونطور که توی پست قبل اعلام کردم رمز مطلب «اهدای بِنصِر، اهدای زندگی!» کلمۀ «واضح» هست. حتما میدونید که وقتی مینویسیم «رمز پست قبل، واضحه» منظورمون اینه که «رمز پست قبل، واضح هست» یا به عبارت بهتر «رمز پست قبل، واضح است». بنابراین شما میتونید با وارد کردن کلمۀ «واضح» پست رو بخونید. همچنین من مطلب رو توی ادامۀ این پست هم قرار میدم اگه حوصله ندارین اونجا بخونین.

ادامه مطلب ۲۴ نظر ۱۰ موافق ۳ مخالف

در رابطه با رمز

اول خواهش میکنم بعد از خوندن این پست فحش ندین بهمون. خواهش کردم ها!

دوم هم باید بگم چون که زیرا! 

لابد میپرسین چی چون که زیرا؟ خب معلومه. در پاسخ به «چرا»یی که شما میپرسین! احتمالا به محض دیدن پست قبلی با خودتون پرسیدین آخه چرا؟ چرا باید یک پست بلاگفان رمزی باشه؟!

ما هم در جواب کاملا قاطعانه میگیم چون که زیرا!

رمز پستِ قبل، واضحه. هرکی کشفش کرد نوش جونش پست. بخونه ازش به شدت لذت ببره.

برای اونایی هم که رمز رو کشف نخواهند کرد باید بگم که باید تا فردا شب صبر کنن. فردا شب رمز رو ظاهر میکنیم براتون!

۶۹ نظر ۱۷ موافق ۲ مخالف
بلاگفان، یک نیروگاهِ غنی سازیِ لبخند، واقع در تنها جزیرۀ شادی در کلِ بلادِ بیان یا به عبارت بهتر سرزمینِ بیان هست. با ورود به این نیروگاه متعهد میشین که لبخند بزنین و با خروج از این نیروگاه متعهد میشین که تا ورود بعدی این لبخند رو حفظ کنین.
شعارمون رو هم حفظ کنین:
باحال باشید :)
HTML tutorial
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان