تشکیلات

سلام.

فقط به اندازۀ یه پست برگشتیم که بذاریم و بریم. راستش این پست رو خیلی وقت پیش تهیه کرده بودیم که تو سالگرد بلاگفان بذاریم. ولی خب الان یهو دیدمش و با خودم گفتم که بذارم. توی این پست تاریخچۀ شکل گیریِ بلاگفان رو براتون آماده کردیم. همه چیزش هم مستند هست. اول شخص که ابو اسفنج هست، دوم شخص هم ابوالبلاگ تِدیانی اصل و سوم شخص که غایب هست، شهروند مریخی.

راجع به عکس ها توضیح میدم که اول توی یک گروه، که اتاق فکر رادیو پاتوق بود داشتیم بحث میکردیم. توی این گروه به غیر از ماها افراد دیگه ای هم بودن. مثلا مشتبا!

توی عکس دوم ابو اسفنج و ابوالبلاگ تدیانی اصل، توی بخش خصوصی در حال گپ زدن هستن.

توی عکس سوم هم گروهی با سه عضو، تحت عنوان سه کله پوک شکل گرفت و بحث ها پی گرفته شد.

نکتۀ قابل توجه این هست که یاسین، یا همون شهروند مریخی، دوست عزیز ماست و اگر شوخی باهاش کردیم، با رضایت کاملش بوده. یعنی بعدها ازش بابت انتشار این شوخی ها اجازه گرفتیم. ضمنا، فکر نکنید ابو اسفنج مخالف قضیه بوده! بلکه فقط در نقش یک مخالف ظاهر شده که بحث ها به صورت بهتری جلو بره.

اگر سوالی هم بود در خدمتیم زیر همین پست.

۲۶ نظر ۱۷ موافق ۲ مخالف

غیبت کبری

سلام.
مدتی از فعالیت بلاگفان میگذره و توی این مدت خاطرات خیلی خوبی رو با هم ثبت کردیم. از دامن زدن به فضای خداحافظی توی دنیای وبلاگ نویسی واقعا بیزاریم و هرگز دلمون نمیخواد که چنین کاری بکنیم. همیشه آرزوی داشتن حال خوب برای شما داشتیم و همچنان داریم.
طی مدتی که دور هم جمع بودیم و تحت عنوان بلاگفان فعالیت کردیم، سعی کردیم که چند نفر نویسندۀ طناز جذب کنیم که بشن همکارمون و تعدادمون بیشتر بشه و خاطرمون جمع‌تر. منتهی هرچقدر گشتیم، هیچکس پایۀ این کار نبود. یعنی فعالیت توی بلاگفان برای اون کسایی که ما مد نظر داشتیم جذاب نبود. لذا تیم‌مون در آخر، همون تیم اولیه باقی موند.
حالا هم تیم بلاگفان قادر به فعالیت نیست. به دلایل مختلف که قابل ذکر نیستن. واقعا دل کندن از فعالیت توی بلاگفان برای ما سخته. چون فعالیت توی بلاگفان بیشتر از اون چیزی که تصورش رو بکنید برامون لذت بخش بود. اما خب دیگه دورِ گردون، میگرده.
از تیم بلاگفان، فقط سناتور تِد مونده که میگه من میخوام فعالیت کنم. اما خب فعالیتِ هم‌زمان توی بلاگفان و وبلاگ خودش یک کم سخت شده. چون اینجوری توی بلاگفان دست‌تنهاست. برای همین یک راهکار پیشنهاد کرد که عرض میکنم.
تمامیِ کسایی که دلشون میخواد یک وبلاگ با محتوای طنز رو دنبال کنن و مطالبش رو بخونن، به وبلاگ سناتور تِد مراجعه کنن. سناتور قول داده که محتوای وبلاگش رو طنز تر کنه. البته همین الانش هم طنزه، ولی قول داده که طنز تر بشه. پس تقریبا میشه گفت ادامۀ فعالیت بلاگفان، در وبلاگ سناتور تِد!
ضمنا، قول نمیدیم، ولی خب امیدواریم شرایط جوری پیش بره که یه روزی دوباره بتونیم مثل قبل فعالیت کنیم. دم همتون گرم.
باحال باشید ∶)
۵۸ نظر ۸ موافق ۱۳ مخالف

پیوند مقدس

سلام.

خیلی وقته میخوام یه چیزی رو به مادرم بگم، ولی روم نمیشه. دیگه کم کم دارم بزرگ میشم، برای همین احساس میکنم دیگه این شرایط برام واقعا غیر قابل تحمله. هم سن و سالای من الان دو تا بچه دارن اونوقت من... . از شما میخوام که کمکم کنین. میخوام راهنماییم کنین که چطوری به مادرم بگم؟ چطوری ازش تقاضا کنم که برام یه پیوند ایجاد کنه؟ من واقعا بدون برقراری این پیوند یه جوری ام! همه وقتی میفهمن مسخرم میکنن. راستش تصمیم گرفتم که مورد پیوند رو بهتون نشون بدم. ببینید.

۳۶ نظر ۲۰ موافق ۰ مخالف

غیبت صغری

سلام.

شنیدم صغری خانمِ بلاگر پشت سر ما غیبت کردن! راسته؟ خب میگذریم.

با تهمت ناروا شروع کردم که کارِ زشتِ غیبت این مدتمون رو ماسمالی کنم.

ولی الان که فکر میکنم میبینم پشیمون بشم بهتره. پس حرفم رو پس میگیرم و یه عذرخواهیِ گنده خدمت تک تک تون عرض میکنم.

به جان تک دخترِ نداشته اون آقایی که یک ملیون ازش طلب دارم بچه ها سخت مشغول تحصیل بودن! مخصوصا ابوالبلاگ که جزء اون حمارخوانای خفنه! شهروند خان هم که یه تور زحل گردی بهش خورده و اونجا داره کنار قمرهای خفنش کیف میکنه. البته تحصیل هم میکنه، ولی کیف بیشتر! خلاصه اینکه بچه ها بدجوری مشغول بودن. منِ اسفنج هم که کوچیکِ همه بلاگفانی های عزیز هم هستم، به جز چند مورد که از روی اجبار رفتم نونوایی، بقیه اوقات رو یا دکتر بودم یا تو خونه به حالت درازکش در حال استراحت!

خلاصه اینکه اصلا فضای فعالیت نبود. دعا کنین هم دانشجوها موفق باشن و هم همه مریض ها خوب بشن. ما هم بیشتر بتونیم در خدمتتون باشیم.

هم منتظر پست های باحال باشین(اگه خدا بخواد) و هم خودتون باحال.

۲۷ نظر ۱۷ موافق ۰ مخالف

کاهوهای لاکچری

من همیشه اول پست ها سلام عرض میکنم ولی خب هیچکس جواب سلاممو نمیده، در حالی که واجب هم هست! ولی بازم سلام.

اول یک نفس عمیق بکشید، عمیق تر لطفا. ممنون! در مرحلۀ بعدی شما رو به حفظ خونسردی دعوت میکنم. در مرحلۀ بعدترش هم عرض میکنم ک گلبول سفیدِ خودمون، یک مطلب طنز برامون ارسال کردن و گفتن این مطلب رو از یکجایی پیدا کردن و چون دیدن خوندنش خالی از لطف نیست، برای ما هم فرستادن. اول از ایشون تشکر میکنیم که ما رو سهیم دونستن توی این شادی، ولی خب مایلم عرض کنم که این مطلب یه کم سیاسی میزنه و ممکنه برامون دردسر بشه؛ لذا ما با تمامِ احتیاط و ترس و همچنین لرز داریم این پست رو میذاریم! خودِ گلبول سفید هم چون میدونست ممکنه دچار دردسر بشه قبل تر وبلاگش رو تخته کرد و الان متواریه! خواستین فحش بدین به خودش بدین. به ما چه. والا!


«برای ترویج خوراک سالم خواستم پیامی بهداشتی بدهم؛ از شام دیشبم که کمی کاهو و تکه ای نان بود عکسی گرفتم و توی اینستاگرام گذاشتم و زیرش نوشتم: «شام یک مرد پا به سن گذاشته»

صبح پاشدم دیدم قیامتی به پا شده! عکس، توی تلگرام و فیسبوک و جاهای دیگر پخش شده بود.

زیرش هم پر از فحش بود به مملکتی که در آن یک مرد سالمند فقیر مجبور است شکمش را با کاهو سیر کند... . عده ای هم گلایه کرده بودند که حالا بروید پول مملکت را به سوریه و لبنان بدهید. یک آقایى هم که گویا یک زمانی کاره‌ای بوده ولی حالا فقط گه‌گاه سخنرانی هایی می کند ابراز تاسف کرده بود از مسولین مملکتی که این بود اقتصاد بازار آزادتان؟

کیهان عکس را صفحه ی اولش چاپ کرده بود و زیرش نوشته بود: «حاصل برجام است این شام؟»

اصغر فرهادی هم که نامه‌ای به روحانی نوشته بود و درخواست کرده بود که لااقل کمی پنیر لای نان این آقا بگذارید. بهاره رهنما هم کمپینی برای حمایت از میانه‌سالان کاهوخوار راه انداخته بود. برانکو همۀ تقصیرها را متوجه کی‌روش دانسته بود و قوۀ قضاییه اعلان برخورد جدی با عاملان فاجعه کرده بود. شهردار هم قول داده بود که به زودی لای نانم اولویه خواهد مالید.

عباس جدیدی، عکس جدیدی در کنار نان و کاهو گرفته بود با بغضی دلپریش... . صادق زیبا کلام تحلیل کرده بود که اگر رضا شاه بجای انگلیس به امریکا تکیه کرده بود، الان شاهد این اوضاع نبودیم. طرفداران محیط زیست اعلام کردند که این کاهو با فاضلاب آبیاری شده و خواستار رسیدگی شدند... .

این ها همه به کنار، حدود دویست هزارنفر زیر عکس نوشته بودند که داری برای ما گرسنه‌ها از خوراک لاکچری‌ات عکس می گذاری؟ تف به غیرتت با آن ثروت بادآورده ات!»

۳۱ نظر ۱۹ موافق ۳ مخالف

ما فقط شمردن را خوب یاد گرفتیم!

«کودک که بودم، با دیدن دروس دانشگاه و پیچیدگی‌شان با خودم میگفتم: «این دانشجویان چطوری این درس‌ها را میفهمند؟ واقعا دم‌شان گرم!» الان سالها از آن موقع میگذرد و من یک دانشجو شدم. تازه فهمیدم که آنها هم این درس‌ها را نمیفهمیدند!»

ما هرچقدر که بزرگتر شدیم، درس‌هایمان نیز سخت‌تر شدند و خیلی خیلی بیشتر. ظاهرا مسئولین مربوطه با خودشان فکر کرده‌اند که شاید عقل‌مان هم متناسب با سن‌مان زیاد میشود. ولی خب، دریغ... . یادم می‌آید دبستانی که بودیم، یک هفته بعد از اتمام امتحانات، کارنامه‌هایمان را میدادند دست‌مان. البته اگر ریا نباشد، ما چون جزء شاگرد زرنگ‌ها بودیم به خودمان میدادند! آن موقع‌ها خیلی سریع با بچه‌ها جمع میشدیم و تعداد درس‌هایی را که بیست نگرفتیم میشمردیم! این شمردن در تمام طول تحصیل همراهمان بوده و اتفاقا هیچوقت از انگشتان یک دست هم بیشتر نشده.

بزرگتر که شدیم، هنوز کارنامه‌هایمان را میدادند دست خودمان؛ ولی خب دیگر بعد از جمع شدن دور یکدیگر، به جای شمردن تعداد درس‌هایی که بیست نگرفتیم‌شان، کار به شمردن تعداد درس‌هایی که بیست گرفتیم‌شان کشیده شده بود! هرسال که جلوتر می‌رفتیم، از تعداد بیست‌هایمان کاسته میشد و نمرات‌مان به مرزِ افتادن، نزدیک‌تر! این را هم نمی‌فهمیدیم که آیا درس‌ها سخت‌تر شده بود، یا اینکه ما خنگ‌تر شده بودیم!

کم کم به دوران دبیرستان نزدیک می‌شدیم و آن موقع‌ها بود که باید بعد از گرفتن کارنامه و همچنین جمع شدن دور همدیگر، تعداد درس‌هایی که افتادیم را میشمردیم! آن موقع هم به لطف تعداد تجدیدی‌های کم، کارنامه‌‌های‌مان را به خودمان میدادند. در این دوران معمولا از بیست خبری نبود! بعضی وقت‌ها هم از گرفتن یک هفده یا هجده،آنقدر خوشحال میشدیم که دلمان می‌خواست دنیا را شیرینی بدهیم!

دوران دانشگاه هم طبق روال پیش می‌رود و در این دوران هم، کارنامه‌هایمان را می‌دهند به خودمان. این بار هم مثل همیشه قرار است دور یکدیگر جمع شویم و اینبار، تعداد درس‌هایی که نیفتاده ایم را بشمریم!

۳۵ نظر ۲۰ موافق ۲ مخالف

علت اصلیِ طلاق! + نتیجۀ فان ساز

جای شما خالی چند روز پیش تصمیم گرفتیم که برای تِد خان زن بگیریم. ابو اسفنجِ خدا بیامرز، که خدا روحش رو قرین رحمت کنه، همیشه توی این موارد جرء السابقون بود. ولی خب پسرش خوب تونسته جای باباشو پر کنه و اولین کسی بود که برای تِد آستین بالا زد.

اما انگار شوخیش گرفته بود و... .

قصه رو خودتون توی ادامۀ مطلب ببینید:

ادامه مطلب ۳۷ نظر ۲۴ موافق ۲ مخالف

فان ساز برتر

سلام. به سلامتی و میمنت و مبارکی مهلت ارسال آثار شما برای مسابقۀ فان ساز هم تموم شد. طبق قرارمون، توی این مطلب، آثار رو قرار میدیم تا مورد رای گیری واقع بشن و شما بهشون رای بدین تا فان سازِ برتر مشخص بشه. برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم نوشته‌ها هیچ اسمی ندارن. هر نوشته یک شماره داره که شما اگر ازش خوشتون اومد، با ذکر اون شماره بهش رای میدین. یک فرد، میتونه به همۀ آثار هم رای بده و محدودیت توی تعداد آرا وجود نداره.

نکتۀ خیلی مهمی که وجود داره ترتیب چینش آثار هست. ممکنه این ذهنیت پیش بیاد که آثاری که اول هستن رای بیشتری میارن، ما برای رعایت کردن هرچه بیشترِ عدالت، اولا آثار رو به صورت کاملا اتفاقی انتخاب کردیم و ترتیب چینش جملات و نوشته‌ها، هیچ الگوریتم خاصی نداره. ثانیاً، به تمام کسایی که میخوان رای بدن پیشنهاد میکنیم که اول تمامیِ آثار رو بخونن و بعد رای‌شون رو بدن. در ادامه باید بگم که مهلت رای‌گیری چهار  روز هست و تا 17 دی ماه ساعت 20:00 فرصت دارین که رای بدین. لذا توی رای دادن هیچ عجله نکنید و اگر میبینید حوصله‌تون نمیکشه کلِ آثار رو یکجا بخونین، میتونین توی چند نوبت همه‌شون رو بخونین.

هر نوشته‌ای که بیشترین رای رو بیاره، یک هدیۀ ناقابل از طرف بلاگفان به نویسنده‌ش تقدیم میشه.

ادامه مطلب ۶۰ نظر ۱۴ موافق ۵ مخالف

سوپرلُپّی در کافه

نوشتۀ زیر، در رابطه با این مطلب از بانوچه نوشته شده است. پیشنهاد میکنیم برای درک بهتر نوشتۀ زیر، اول مطلب بانوچه رو مطالعه کنید.

.

.

شیخ ابو اسفنج بلاگفانی _ رحمة الله علیه _ گوید که یک روز دیدم شیخ ابوالبلاگِ تِدیانیِ اصل _ صلوات الله علیه _ در بازارگاه گذر همی کرد و مریدی به دنبال وِی، عنانِ خر وی بگرفته بود. چون به کافی‌شاپِ بلاد رسیدند، شیخ گفت مر مرید را: «نظرت چیست که جهان را برای لحظاتی رها نموده و از برای مکاشفه در کافی‌شاپِ بلاد، قهوه‌ای داغ میل کنیم؟!» مرید گفت: «آری یا شیخ، کاریست بس نیکو. پایین شو متفق به کافی‌شاپ رویم که قهوه‌مان یخ کرد!» شیخ از خر پایین آمد و به اتفاق مرید، به کافی‌شاپ بلاد داخل شدند. چون وارد شدند، دیدند که جمیع مردمِ بلاد گردِ هم جمع گشته‌اند و متحد! شیخ از برای تجسُّس، روی به استراق سمع آورد و شنید که میگفتند: « وای، چقدر چاق شدی تو!» و سپس یک «آخ» هم پیوست میشد بدان جمله. شیخ تاب نیاورد و جمله جمع را کنار زد و دید که مردم گردِ بانوچۀ کافه‌چی جمع گشته‌اند و یک به یک لُپِّ وی را میکشند و میگویند که «وای، چقدر چاق شدی تو!» شیخ را از دیدن این صحنه، تاثُّری عمیق اوفتاد و در اضطراب آمد و جمله جمع را متفرق نمود. بانوچۀ کافه‌چی با دیدن این عملِ شیخ لبخندی زد و گفت: «یا شیخ، خدای تو را در بهشت کناد! چیزی نمانده بود که افگار شوم و تو مرا نجات دادی!» شیخ رو کرد به دوربین و لبخندی ژکوند نثار مخاطبین نمود و سپس گوشیِ آیفون 12 خود را از جیبش بیرون آورد و شماره بگرفت و گوشی را به گوشش نزدیک نمود و بعد از روانه کردن یک فوت، فرمود: «یا اُختی، این بانوچۀ کافه‌چی بسی چاق گشته است، بیا و از جانب من لپش را بِکش»
بانوچۀ کافه‌چی بعد از شنیدن این سخن کف برلب آورد و برآشفت و سر به بیابان نهاد. و دیگر، هرگز آن بانوچۀ سابق نشد!

۳۵ نظر ۱۶ موافق ۵ مخالف

گلایه

سلام رفقا. مگه نمیگید از دپرسی وبلاگ‌ها خسته‌اید؟ از فضایی که تو بیان هست؟ پس چرا تلاش نمی کنید این کم‌تر شه و حتی بهش دامن میزنید! ما اومدیم این وبو ساختیم که هم حال خودمون خوب‌تر شه هم شماها و منتی هم نیست ولی شما یه نگاه به پست قبل بندازید. اکثرا بدون امتحان گفتن نمیتونیم. ژاپن ژاپن شد بعد از اون بمب اتمی چون همه با هم همکاری کردن برا حال خوبشون ولی ما چی؟ راستش ما خسته شدیم. البته نباید خسته میشدیم به احترام و شوق همون کسایی که همراه ما این هدفو دنبال کردن ولی خب خسته شدیم چون برای بلاگفان واقعا وقت میذاریم با وجود مشغله ها و وقتی اون واکنشی که باید رو نمیبینیم دلسرد میشیم. البته این موضوع فقط مربوط به مسابقۀ اخیر نیست. چند وقته کلا خیلی از خواننده هامون کمرنگ شدن.
چیزی که ما همه باید یاد بگیرم اینه که باید از هم حمایت کنیم. تنها و تنها راه حمایت از بلاگفان هم فرستادن بازخورد و نشون دادن واکنش هست. ما وقت میذاریم، هزینه میکنیم، خلاقیت به خرج میدیم، انرژی میذاریم و به معنای واقعیِ کلمه تلاش میکنیم و بعدش منتظر واکنش ها میمونیم. و اگر واکنشی نبینیم، اون موقع است که امیدمون کم‌رنگ و کم‌رنگ تر میشه.
حالا هم برای یک مدت به فعالیت مون ادامه میدیم ببینیم این امید دوباره پررنگ میشه یا نه؟! اگر نه که میریم...

۴۴ نظر ۱۶ موافق ۳ مخالف
بلاگفان، یک نیروگاهِ غنی سازیِ لبخند، واقع در تنها جزیرۀ شادی در کلِ بلادِ بیان یا به عبارت بهتر سرزمینِ بیان هست. با ورود به این نیروگاه متعهد میشین که لبخند بزنین و با خروج از این نیروگاه متعهد میشین که تا ورود بعدی این لبخند رو حفظ کنین.
شعارمون رو هم حفظ کنین:
باحال باشید :)
HTML tutorial
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان